خانه خردمندان  >  خرد تاک >   خرد پول ساز  >   نمایش ویدیو

تغییر در زندگی و کسب و کار قبل از نابودی (رایگان) در سایت خردمندان


یه سوال، زمانی که یه کاری و رابطه ای به نقطه ای برسه که زحمت اش و ضررش بیشتر از سوداش ولذت اش باشه، چه کار می کنید ؟

احتمالا جوابتون اینه که اون رابطه رو قطع می کنم و عطاء اش رو به لقاء اش می بخشم .

اما واقعیت یه چیز دیگه است ؟!! ( اجازه بدید موضوع  رو بایک داستان عرض کنم خدمت شما)

تا اوایل دهه 70 خورشیدی کاری رواج داشت به اسم صندوق سازی و یه گذر بازار، معروف به صندوقچی ها بود.
در اونجا صندوق های چوبی با روکش های رنگی از فلزی ساخته می شد و طرح های بسیار زیبایی روشون کار می شد و داخل اش رو با ترمه  تزئین می کردند، صندوق سازی یکی از هنرهای دستی خوب به شمار می رفت .

 این صندوق ها اندازه های متفاوتی داشتند، صندوق های بزرگ طولی بین 1تا 5/1 متر داشتن  و در قدیم برای قرار دادن جهیزیه نو عروسان و یا نگهداری وسایل با ارزش وخوراکی های مهم آن زمان مثل روغن و قند، استفاده می شدند، صندوق هایی با ابعاد کوچکتر محل نگهداری خلعتی های عروس وداماد وپارچه های اعلاء هر خونه بودن، و صندوق های خیلی کوچک محل نگهداری جواهر آلات بوده، به گفته قدیمی ها دهه 40 و اوایل دهه 50 اوج این کار بوده است.

در  اواخر دهه 50 با وارد شدن چمدان ها وکمد های ایستاده چوبی با قیمت مناسب وعمده صندوق سازها با رقبایی قوی و پرطرفدار روبرو شدند، باید چه کار می کردند؟

چمدان وکمدها قبلا هم بودن ولی گرون بودن وعموم ملت توانایی خرید اون یا تمایل به داشتن اون رو نداشتن، ولی اوضاع و علایق فرق کرده بود و قیمت ها مناسب تر شده بود.

وقتی این اوضاع پیش اومد واکنش صندوق سازها به سه قسمت عمده تقسیم شد:

-گروه اول: که تعدادشون بسیار کم بود، نشانه های کوچیک تغییر بازار رو قبلا فهمیده بودن، و لوازم جدید رو در خونه بزرگان شهر و آشناها دیده بودند، لذا قبل از اینکه اجناس جدید وارد بازار بشه، در کسب وکارشون تغییر روایجاد کردند، یا شغل شون رو عوض کردند و رفتند کمد ساز شدند، یا اینکه شروع به آوردن اجناس جدید کردند و مشغول فروش اونها شدند، این افراد در حقیقت فهمیدن موجی قوی درحال ایجاد شدنه، آماده و با وسایل در حد توانشون به استقبال اون موج رفتن و موج سواری کردند، بالطبع جزء موفق های بازار جدید شدند.

-گروه دوم : که اکثریت بودن، افرادی بودن که تغییر بازار رودیدند وشروع به دودوتا کردند و سریع تغییر کردند، هرچند موجی رو که روبروشون می اومد را دیر دیده بودند، ولی تصمیم گرفتند با این موج هماهنگ بشن و حرکت کنند، اونها مقداری بهای بیشتری رو پرداخت کردند، اما بالاخره تونستند طی چند سال باکمی تاخیر به یادگیری کار جدید بپردازند و به روز بشن و از غافله عقب نمونند، بالطبع به دلیل دیر فهمیدن سود کمتری نصیب شون شد اما سود کردند.

- گروه سومی بودند که تعداد این ها هم کم نبود، این افراد به تغییر جدید اهمیتی ندادند وحتی مقاومت کردند، اونها قیمت ها رو آوردن پایین و دنبال مشتریان جدید در جاهای متفاوت مثل روستاها گشتن، بعضی ها حتی در دلشون ازکم شدن رقیب استقبال هم می کردند، غافل از اینکه این کم شدن رقیب به دلیل رویه بازاربود.

 این افراد درآمدشون روز به روز کمتر می شد و مشتریانشون روزبه روز کمتر، در حقیقت اونها به کارشون عادت کرده بودن وکار رو جزیی از وجودشون می دونستند و وابسته ی اون کار شده بودن، این افراد هر روز کارهایی رو با دقت، علاقه و زحمت فراوان انجام میدادن که شاید اصلا نیازی نبود انجام بشه، اونها حاضر بودن روزی چند برابر قبل کار کنند و محصولشون ارزان تر بفروشند اما تغییر شغل ندهند.

یک نکته:

"وقتی کاری و کالایی و حتی رابطه ای از ارزش میوفته، محصولات با کیفیت اون هم دیگه با ارزش نیستند ( دیگه الان مثل سابق کسی دنبال تخته سیاه مدرسه با جنس چوب راش نیست، و اگه هم باشه به دلیل اینکه دنبال جنس ارزون تر از تخته سفید(وایت بورد ) هستن اومدن دنبال این) "

برگردیم به داستان؛ این گروه با توجه به اینکه به مرور درآمدشون کم شد. سرمایه ای برای شروع کار جدید نداشتن، ویا به علت  کهولت سن، تنبلی و غرور تمایل یا توانایی یادگیری کار جدید رو از دست دادن و باصطلاح با مرگ این کار از بین رفتند.

در حقیقت به قول آقای اسپنسر جانسون؛ پنیر جابه جا شده بود ولی اینها جابجا نشده بودند.

 اونها زنده بودند و زندگی می کردند اما مثل قبل سرحال نبودند، کار رو جمع کردن یا مغازه رو اجاره دادن ویا فروختن وخرج کردند یا اینکه به کارهای سطح پایین و غیر تخصصی رو آوردن، و چون در این کارها هم موفق نشدند به مرور منزوی تر و افسرده تر و فرسوده تر شدند، غافل از اینکه باید تغییر می کردند و به سمت رشد قدم بر می داشتند هرچند کوچک. اونها نمیخواستن قبول کنند که صندوق سازی که کمد ساز نشه وکمد سازی که mdf کار نشه، به مرور از بین میره.

این داستان رو بصورت تمثیلی گفتم، چقدر افرادی رو در جامعه می شناسیدکه وقتی در یک مسیر به بن بست میرسن و به در بسته می خورند، دیگه جرات نمی کنن برگردند و یا تغییر مسیر بدن و به زندگی با وضع نامناسب ادامه میدن وتا آخر عمر به امید باز شدن اون در اونجا می مونند.

دنیای ما دنیای تغییره، دائما فرصت های بیشتری به وجود میاد و فرصت های گذشته از بین میره، باید قبول کنیم فرصتی که گذشته دیگه بر نمی گرده، باید امیدوار و منتظر و در جستجوی فرصت و موقعیت جدید باشیم و سعی کنیم از تغییرات پیش رو آگاه بشیم، موقعیت قبلی بر نمی گردد.

در بسیاری از مواقع تغییرات بزرگ، ابتدا با تغییرات کوچیک ونشانه های کوچیک شروع میشه که با کمی دقت قابل پیش بینیه، این نشانه های کوچک مثل آلارم هایی برای هر فرد هستند که خبر از تغییر رو میده و فرد رو به روبرو شدن با تغییر دعوت می کنه، آدم های زرنگ به همین نشانه های کوچک دقت می کنند و اونها رو بررسی می کنند و قبل از اینکه تغییر برای عموم قابل مشاهده باشه خودشون رو آماده می کنند و واکنش مناسب رو انجام میدن و موفق تر میشن.

این افراد به قول  راکفلر که ثروتمندترین مرد آمریکا در زمان خودش بوده، زودتر از دیگران آگاه میشن، زودتر از دیگران تصمیم میگیرن و وقتی هم تصمیم گرفتند چشم هاشون رو به گزینه های دیگه می بندند و تصمیم شون رو عملی می کنن.

چه قبول کنیم وچه قبول نکنیم دنیا دائما درحال تغییره، هر روز یک طلوع مخصوص خودش رو داره ویک غروب مخصوص به خود، فصل ها دائما تغییر می کنند و هیچ دیروزی مثل فردا نیست، اکثر ما دنبال یک امنیت در کسب و کارمون، شغلمون ویا روابطمون هستیم، و این امنیت رو در ثبات اوضاع و شرایط دنبال می کنیم، اما حقیقت اینه که:

"امنیت در آگاهی داشتن از تغییرات محیط و واکنش درست نسبت به این تغییراته، نه حبس خودمون در شرایط راحت"

اما انسان هایی که از تغییر وحشت دارند به تغییرات کوچک یا اهمیت نمیدن ویا اینکه مقاومت می کنن، و به مرور عقب می مانند.

این ماییم که می تونیم باور داشته باشیم، تغییرات به نفع ماست و باعث رشد ما می شود و ما را به موفقیت های بیشتر می رساند. یا اینکه باور داشته باشیم تغییرات به ضرر ماست و در مقابل آنها تا حد شکستن روحیه وعزت نفس و حتی از دست دادن جونمون مقاومت کنیم.

هر چقدر ما سریع تر خودمون رو با شرایط اون چیزی که علاقه داریم بشیم، وفق بدیم موفقتریم، چون تغییرات کوچیک پایدار اگه در مسیر صحیح یاشن منجر به نتایج بزرگ میشن. هرلحظه باید به آینده و برای تغییرات پیش رو هم  حاضر باشیم و هم امیدوار و خوش بین.

اما چرا با اینکه میدونیم باید تغییر کنیم و هر لحظه برای شرایط جدید آماده باشیم، باز از تغییر می ترسیم و از رفتن به سمت اون واهمه داریم؟

به نظرم چندتا دلیل مهم داره، اولی عادت و وابستگیه اشتباهه، دومی ندونستن رسالت شخصی و هدفمون و جاییه که می خواییم بهش برسیم و سومی که مهمتر از قبلی هاست ندوستن مسائل، پیچ وخم و بهای مسیرپیش روی ما در راه رسیدن به هدفمونه.

در اکثر مواقع ما نقشه ای از مسیری که میخواهیم بریم و به هدفمون برسیم نداریم، من این مسیر رو میگم؛ مسیر گذار و نقاط عطف اون مسیر که منجر به رفتن به سمت هدف میشه رو میگم حالت گذار.

این رو بدونید، تغییر روند طبیعی جهان هستیه و نحوه برخورد ما با اونه که، نتایج عالی یا تاسف بار پدید میاره.

ما اگه خودمون  و با اختیار خودمون تغییر کنیم و با روال جهان همراه بشیم، به مسیری میریم که با استعداد هامون  همخوانی داره و با پرداخت بهایی کمتر، سود بیشتری رو بدست میاریم، اما اگه تغییر رو به تاخیر بیاندازیم، زمانی میرسه که تغییر ما رو با خودش همراه می کنه و اونموقع شاید این تغییر اجباری مورد علاقه ما نباشه و بهاش احتمالا خیلی بیشتر از سودش باشه و حتی بر عزت نفس واعتماد به نفس ما هم اثر بذاره و اون رو کمتر کنه.
دوران گذار در کسب و کار دوران تلاش و تعهد و تغییر است، برای تغییر ذهن و زندگی تون تصمیم بگیرید و آماده شوید.

اگه دوست دارید به هدفی خوب و عالی برسید و تغییری در زندگیتون به وجود بیارید ولی از مسیر اون و نتایج اون اطلاعات کافی ندارید، و از رفتن در مسیر گذار و حالت گذار اون هدف ترسی در دلتون هست، من و دوستانم در سایت خردمندان پس از بررسی های طولانی تونستیم شناخت کلی و خوبی رو از حالت گذار به دست بیاریم  و انشالله از جلسه های بعدی اونها رو در اختیار شما قرار خواهیم داد.

 این فایل ها را هم می توانید مشاهده کنید
دوره عبور از مسیر گذار در راه اندازی کسب و کار

 قسمت اول دوره رسیدن به خواسته ها: دلیل نرسیدن به آرزوها

خردمندان لبخند موفقیت

  1504        mp4        12:42        12:42        1        رایگان