با اراده باش- آواز پر میکائیل

کارمندی فعال و توانا بودم که در کار خودم به‌عنوان فرد نمونه استان نیز انتخاب‌شده بودم، 10 سال سابقه کار استخدام، کار مهندسی و کارمندی داشتم، رشته کاری و تحصیلاتم مکمل هم بودند. در محیط کارم گهگاه کارهای فروش و بازاریابی را نیز انجام می‌دادم، مطالعات خوبی در این زمینه داشتم و از این نوع بحث‌ها استقبال می‌کردم و در مواقع لزوم مشاور خوبی بودم. همیشه آرزوی این را داشتم که برای خودم درآمدی داشته باشم و کسب‌وکار مخصوص خودم را داشته باشم. کارمند بودم ولی با آرزوهای تجاری بزرگ! که هیچ‌وقت جرئت انجام آن‌ها را نداشتم.

ازقضا اتفاقاتی در محل کارم پیش آمد، دانستم که دیگر باید از این محل بروم. سال قبل از این اتفاقات، هزینه‌های زیادی کرده بودم و الآن بدهی زیادی داشتم که باید پرداخت می‌شد. در شرایطی بودم که طبق عقاید آن زمانم نه راه پیش داشتم و نه راه پس.

اولین فکری که در آن موقع به ذهنم رسید این بود، بهتر است دنبال کار در محلی دیگر باشم. اما هرلحظه سؤالاتی در ذهنم می‌چرخید، مثل‌اینکه: از کجا معلوم در محل دیگر هم‌چنین اتفاقاتی پیش نیایید؟و آسمان هرکجا که بروم همین رنگ نباشد؟ از کجا معلوم همین درآمد را داشته باشم؟ از کجا معلوم کارم خیلی سخت‌تر نشود؟ و هزاران از کجا معلوم دیگر.

پس از مدتی حساب‌وکتاب (باعقل آن زمانم) به این نتیجه رسیدم که مجبورم سه سال دیگر آنجا باشم و راهی غیر از تسلیم و رضا ندارم. فرصتی اجباری برای رشد پیش‌آمده بود، به قول کارل گوستاوو یونگ "آنان که از اتفاقات ناخوشایند زندگی خود چیزی نمی‌آموزند، وجدان هستی را مجبور می‌کنند تا آن اتفاقات را تا آنجا که نیاز باشد تکرار کند، تا فرد آن چیزی را که آن اتفاقات ناخوشایند می‌خواهند آموزش دهند را یاد بگیرد." وقت آموزش، یادگیری و رشد بود.

سال 1392 بود این فکر به ذهنم رسید که بهتر است کنار کار کارمندی، با اندک پس‌اندازی که دارم و کارهای بازاریابی و فروشی که کرده‌ام، به‌صورت نیمه‌وقت ،اقدام به انجام کارهای تجاری بکنم، بلکه بشود کارم را به سمت کاسبی و کسب‌وکار شخصی ببرم. یک سال  با تمام توان و انرژی‌ام این کار را انجام دادم و در طی آن سال تجربیات اقتصادی و بازاری زیادی را به دست آوردم اما اواخر سال وقتی بررسی کردم فهمیدم که یک جای کارم می‌لنگد. من نتوانستم سود زیادی به دست بیاورم. از آن‌همه کار، تجربه‌های بسیار ارزشمندی به دست آوردم ولی درآمد مالی‌اش کفاف خرج زندگی را نمی‌داد. سؤالاتی مهم  برایم مطرح شد:

کجای کارم ایراد داشت؟ چرا نمی‌توانستم به نتیجه دلخواهم برسم؟ چرا بااینکه همه فن‌ها و اطلاعاتی که از کتاب و دوره‌های فروش یاد گرفته بودم را اجرا می‌کردم، جواب نمی‌گرفتم؟ چرا بااینکه از تأمین‌کننده‌ها و فروشنده‌ها راهنمایی و مشاوره می‌گرفتم بازهم موفق نمی‌شدم؟ به‌جرئت تمام می‌گویم ازلحاظ مطالعه و اطلاعات مربوط به موفقیت در تجارت و کسب‌وکار یکی از افرادی بودم که توجه اکثر افراد را جلب می‌کردم. اما در عمل نمی‌شد که نمی‌شد. معتقد به جادو، جمبل و گره نیستم اما انگار در کارم گره‌ای افتاده بود. آن گره مطمئناً کار جادو و طلسم نبود ضعفی ریشه‌ای در آگاهی من بود!!!

نمی‌دانم چقدر این جمله را که من به آن بسیار معتقدم قبول دارید:"معتقدم زمانی که دچار مسائلی در زندگی می‌شوم و محتاج و مشتاق به دست آوردن جواب و نتیجه هستم، در سخت‌ترین شرایط خداوند به کمکم می‌آید. البته با سیستم و برنامه‌ریزی خودش نه راه و روش مورد انتظار من"

آن روزها که دنبال جواب سؤال "چرا نمی‌شود که نمی‌شود" بودم از بین مطالعات و صحبت‌ها و مشاوره‌ها به سمت یک نتیجه هدایت شدم و آن این بود:

 "با افکار و رفتارهای شخصیت شغلی کارمندی یا کارگری یا مهندسی نمی‌توانم به نتایج یک فرد با افکار و رفتار کاسب یا تاجر برسم."

kheradmandan.com/talk/108

اولین بار که این موضوع را فهمیدم، به‌صورت کاملاً شفاف و واضح تشخیص دادم که مسیر ذهنی من و شخصیت ذهنی‌ام آن‌قدر قدرتمند است که اگر چندین سال سخت کارکنم، بازهم نتیجه مناسبی نخواهم گرفت. مشکل از مقدار کار کردن نبود. پای عمل همیشه در مقابل پای عقیده و نگرش ذهنی لنگ می‌زند.

بسیار جالب بود الگوی غالب کسب‌وکار ذهن من طی سی سال گذشته زندگی‌ام، دقیقاً یک الگوی ذهنی کارمندی بود.

با توجه به محیط رشدم، افراد حاضر در اطرافم، شرایط مدرسه، دانشگاه و محل‌های کارم، ذهنم تفکر سبک کارمندی را ارزشمند و عالی می‌دانست و تنها انتخاب اصلی‌اش این ذهنیت بود. یاد گرفته بودم به سبک ذهنی کارمند یا کارگر فکر و عمل بکنم و حتی لجبازی‌ها و مخالفت‌هایم نیز دقیقاً مطابق با این سبک بود. برای من میزان اضافه‌کاری، عیدی، محبوب و موردتوجه رئیس بودن، روزهای تعطیل زیاد، همکاران ‌هم‌پایه، قرارداد سالیانه، حقوق سر ماه، ترفیع و پرستیژ موقعیتی‌ام در سیستم کار، خیلی مهم‌تر از سایر خصوصیات یک کاسب و صاحب کسب‌وکار بود. (در جلسه اول دوره پایه عبور از مسیرگذار در راه‌اندازی کسب‌وکار راجع به چهار سبک شغلی توضیح داده‌ام.)

اطرافیان و نزدیکان من و حتی الگوهای مورد تائید من، کارمندانی خوب و یا خویش‌فرمایانی عالی بودند. هیچ تاجری در نزدیکان من حضور نداشت که سبک ذهنی یک فرد کاسب را یاد بگیرم، بلکه بیشترشان مخالف این سبک هم بودند. و برای بهبود این شرایط باید از بهترین مسیر گذار موجود استفاده کنم 

با این آگاهی فهمیدم که این نگرش و ذهنیت اولین عامل محدودکننده، سرکوبگر و ملامت کننده من در مقابل اعمال درستم است. از طرف دیگر جالب بودن شخصیت انسان ‌هم با تصمیمی که من گرفته‌ام کاملاً به چشم می‌خورد. من بااین‌همه محدودیت و هدایت ذهنی بیرونی و درونی به فکر راه‌اندازی یک کسب‌وکار تجاری افتاده بودم و با تمام توانم در حال تلاش بودم. واقعاً چه چیزی در درونم مرا به سمت شخصیت شغلی جدید سوق می‌داد؟ چرا از شرایط کارمندی لذت نمی‌بردم؟ درحالی‌که بسیاری از افراد هم تحصیلات و هم تخصص با من آرزومند شرایط من بودند و بسیاری از افراد کارمند نه‌تنها از کارشان لذت می‌برند بلکه به کار دیگر، آن‌هم بااین‌همه تفاوت مسیر اصلاً فکر هم نمی‌کنند!!!

شاید دلیلش روح استقلال‌خواه و بلندپرواز درونم بود، من دوست داشتم خوب کارکنم و خوب هم درآمد بکنم، من آرزوی بهترین نعمت‌ها را از دنیا داشتم و داشتن آن‌ها را حق خودم می‌دانستم. شاید به همین خاطر به کارهای تجاری علاقه‌مندی زیادی نشان می‌دادم. اما موضوع بسیار مهمی را به‌مرور فهمیدم جهان به دوست داشتن‌ها، علاقه‌مندی‌ها و توقعات ما پاسخ مثبت نمی‌دهد، بلکه به ایمان و اعتقاد قلبی ما در مورد موضوعات پاسخ مشابه می‌دهد.

 

جهان به دوست داشتن‌ها، علاقه‌مندی‌ها و توقعات ما پاسخ مثبت نمی‌دهد، بلکه به ایمان و اعتقاد قلبی ما در مورد موضوعات پاسخ مشابه می‌دهد.

 

دلیل اصلی نتیجه‌های ناخوشایند من در کسب‌وکارهای پاره‌وقتم، نداشتن شخصیت ذهنی یک فرد کاسب بود و جالب اینجاست که نمی‌دانستم که نمی‌دانم و تا آن روزها در جهل مرکب مانده بودم. عمل تجاری من هرچقدر هم که خوب بود نمی‌توانست در مقابل عقاید و شخصیت ذهنی کارمندی من در بلندمدت موفقیتی به دست بیاورد. چون در تضاد اعمال بیرونی و  عقاید درونی در اکثر مواقع اثر عقاید درونی ما در زندگی جاری می‌شود. شخصیت ذهنی من بسیاری از فنون و ابزارهای صحیح اقتصادی را یا نمی‌دانست یا نمی‌پسندید. به‌عنوان‌مثال، جلب نظر مشتری را چاپلوسی می‌دانستم، بازاریابی را التماس می‌دانستم، تخصص را معادل پول می‌دانستم و هزاران اختلاف بزرگ و کوچک دیگر.

 از وقتی‌که فهمیدم مسیر ذهنی و مسیر عملکردی هر نوع شخصیت شغلی باید با یکدیگر همخوانی و هماهنگی داشته باشند و موافق باهدف اصلی باشند، و باید برای رشدم از یک مسیر گذار عبور کنم و این مسیرگذار باید بهترین مسیر ممکن باشد. دو تصمیم بسیار مهم گرفتم، اول اینکه هدف و رسالت فردی‌ام را تعیین بکنم و دوم اینکه شخصیت ذهنی فردی که توانایی راه‌اندازی کسب‌وکار را دارد، به دست بیاورم.

مشکل را پیداکرده بودم و فکر می‌کردم راه‌حل را هم می‌دانم پس به نظرم رسید باید از فردا موفقیت، از درودیوار شروع به باریدن می‌کند. فکر می‌کردم فقط کافی است مقداری رفتار و اطلاعات تخصصی تجاری در مورد موضوع موردعلاقه‌ام را بفهمم و بعد آن‌ها را رعایت بکنم تا به موفقیت برسم. شروع به انجام این کارکردم. پیدا کردن همین اطلاعات و رفتارهای به‌ظاهر ساده چند سالی وقت برد اما بعد از عمل، نتایج کامل را به دست نیاوردم و آن موقع بود که فهمیدم موضوع بسیار عمیق‌تر از این حرف‌هاست. من در مسیر درست بودم، اما هنوز هدایت درون من در اختیار ذهنیت کارمندی‌ام بود. بین آگاه و ناخودآگاه من اختلاف و تضادی وجود داشت و تا زمانی که آگاهی‌ها و دانسته‌هایم به ذهن ناخودآگاهم، که محل حضور ذهنیت کارمندی‌ام بود، نفوذ نکند و جایگزین آن نشود  راه زیادی برای  موفقیت پیش رو داشتم. باید تلاش می‌کردم که دانسته‌های عقلیم را تبدیل به درک و فهم عمیق و اعتقادی بکنم.

این بار فهمیدم تغییر ناخودآگاه و قسمت‌های درونی ذهنم که هدایت کلی مرا بر عهده دارد و بین خواسته و ارتعاش خواسته‌هایم هماهنگی برقرار می‌کند، نیاز به: 

1- الگوهای ذهنی جدید

2- تمرین متعهدانه و منسجم با تمام وجود

3- تعهد و تصمیمی جانانه و با تمام ایمان دارد.

انجام همین سه کار، دنیایی از تلاش و زحمت را با خود داشت و عامل اصلی تأسیس سایت خردمندان بود. من مرجع مناسب و قدرتمندی برای دستورالعمل انجام صحیح این کارها نداشتم و هیچ کتاب یا فردی هم به‌تنهایی الگویی جامع را در دست نداشت. شروع به بررسی آموزش‌ها و مطالعات قبلی‌ام کردم اما این بار با یک دیدگاه متفاوت. مثل یک محقق شروع به مصاحبه و انجام تحقیق‌های میدانی کردم و هر جا که می‌توانستم سر زدم، کتاب‌های زیادی خریدم و خواندم، فایل‌ها و دوره‌های زیادی را تهیه کردم و چندین بار گوش دادم و بررسی کردم، شاگردی اساتید دانشگاه و اوستاهای بازار را پذیرفتم. هم‌بها دادم و هم سر تسلیم برای آموزش فرود آوردم. مصاحبه‌های حضوری زیادی انجام دادم مثل یک کارآگاه مصاحبه و صحبت‌های افراد موفق بازار را نگاه کرده و بررسی کردم (البته هنوز هم این کارها را انجام می‌دهم.)

نکته بسیار جالبی که در اولین ماه‌های تحقیقاتم فهمیدم این بود، خیلی از اطرافیانم می‌گفتند: افراد موفق رمز موفقیتشان را نمی‌گویند چون اگر بگویند دیگر رمز نیست. درحالی‌که طبق تحقیقات فهمیدم معتقدین به این جمله خودشان افراد موفقی نمی‌شوند. هرچند بخشی از این جمله درست است اما موضوع اینجاست، اکثر افراد موفق رمز دقیق موفقیتشان را نمی‌گویند نه به این دلیل که رازی مخفی است، بلکه به این دلیل که آن‌ها حتی نمی‌دانند رمز موفقیتشان چیست. افراد موفق هم از جزئیات مسیر گذار موفقیتشان خبر نداشتند!!! آن‌ها یک یا چند الگوی ذهنی را از والدین و نزدیکانشان در کودکی یا نوجوانی به‌صورت ناخودآگاه یاد گرفته بودند که مطابق با مسیر ثروت بود و عامل مخفی موفقیت آن‌ها محسوب می‌شد. کار اصلی من باید آن می‌شد که این مسیرگذار ومراحل آن والگوهای ذهنی یک ذهن ثروت ساز را ابتدا پیدا کنم بعد آن‌ها را در ذهن ناخودآگاهم جایگزین الگوی فعال و قدرتمند کارمندی بکنم.

هرچقدر کار اول سخت به نظر می‌رسید، کار دوم از آن سخت‌تر بود. باید با انواعی از روش‌ها این نگرش‌ها را جایگزین نگرش‌های نامناسب قبلی در ذهن بکنیم، و پس‌ازآن متعهدانه با این نگرش‌ها زندگی کنیم و تصمیم بگیریم. این کار نیاز به ایمان دارد و ایمان تصمیم لحظه‌ای و هیجانی نیست، تصمیم به قبول درست بودن نگرش‌های جدید با تمام گوشت، پوست‌واستخوان و درون است. این  ایمان منجر به رشد شخصیت ذهنی جدید می‌شود و این شخصیت ذهنی جدید با الگوهای جدید و اعمال مناسبش، پاسخ‌های بهتر را در زندگی فرد ایجاد می‌کند.

با این فهم جدید و با این آگاهی جدید سبک‌کارم را مجدداً بررسی کرده و کار جدیدی را انتخاب کردم:

"آموزش تغییر ذهنیت درونی در مسیر راه‌اندازی کسب‌وکار"

هو الرزاق

چراغ‌های راه یک‌به‌یک پیش چشم من روشن می‌شد، در اولین قدم فهمیدم که برای هر تغییری از حالت موجود فعلی به حالت مطلوب بعدی یک مسیرگذار وجود دارد. جزییات این مسیر در ظاهر پیچیده و نامشخص بود و برای هر کار و هر فرد متفاوت بود. اما در حالت کلی از چهار مرحله، تصمیم اولیه قطعی، خیز خوشحالی،حالت گذار و یقین عبور می‌کرد. این مسیر مثل یک چرخه تکرارشونده است. من نام این مسیر را مسیر گذار انتخاب کردم. اصطلاحی که قبلاً هم استفاده‌شده بود. اما مطمئنم در مسیر رشد و تغییر فردی کمتر کسی به‌اندازه من برای شناخت این مسیر وقت گذاشته و زحمت‌کشیده باشد. در مطالعه این مسیر بود که فهمیدم، هرکس با توجه به شرایط محیطی و مهم‌تر از آن فیلترهای ذهنی‌اش مسیر را به‌نوعی متفاوت طی می‌کند. و با شتاب‌دهنده‌ها، کند کننده‌ها و گمراه‌کننده‌های مسیر آشنا شدم. و مهم‌تر از آن فهمیدم هیچ‌کس نمی‌تواند به رشد مناسب برسد مگر اینکه این مسیر رشد را که هم مسیر معنوی و هم مسیر عملی است طی بکند.

چکیده این اطلاعات را در دوره پایه عبور از مسیر گذار در راه‌اندازی کسب‌وکار ارائه دادم، مباحث آن دوره برای فردی که آشنایی کمی با کسب‌وکار دارد و راجع به ذهنیت یک فرد کاسب و دارای کسب‌وکار اطلاعاتی ندارد، واقعاً عالی و فوق‌العاده است. آن موقع این دوره را با امکانات ساده و نزدیک دو سال بحث و بررسی آماده کردم. به‌جرئت می‌گویم اگر فردی مطالب این دوره را باجان و دل باور کند و به آن‌ها عمل کند می‌تواند کسب‌وکار خودش را راه‌اندازی بکند و به سوددهی برساند. در این دوره من به افکار تاجران و کاسب‌ها و نحوه رفتار آن‌ها پرداختم و مثال‌های عملی و راهکارهای واقعی تجاری را گفته و ذهنیت یک کاسب را با شرح مناسب و عالی توضیح دادم.

بعدازاین دوره بود که به یک نتیجه مهم رسیدم: خداوند برای فردی که واقعاً ایمان به رزاقیتش دارد، رزاق است و روزی‌اش را می‌رساند. اما یک شرط مهم دارد، از تو حرکت از خدا جواب حرکت. تصمیم گرفتم از محیط کارم خارج شوم، و تنها روی آموزش راه‌اندازی کسب‌وکار و تغییر ذهنیت و رشد سایت خردمندان کسب‌وکار متمرکز شوم. روی هیچ فردی حساب باز نکردم جز خداوند و کانون توجهم را در عمل بر روی وهاب و رزاق مطلق بودن خداوند قراردادم و عملاً هم در مسیر رسالت آموزشی خودم حرکت کردم.

با تمرکز بر روی رسالت فردی‌ام که آموزش تغییر نگرش برای موفقیت در زندگی و کسب‌وکار بود به رازی بزرگ و عظیم دست پیدا کردم :"ما در جهانی کاملاً قانونمند و برنامه‌ریزی‌شده زندگی می‌کنیم برای هر خواسته ما مسیری وجود دارد که با ترکیب و سرهم‌بندی اجزایی ثابت به وجود می‌آید و ما باید در انتخاب اجزای تشکیل‌دهنده مسیرگذار و نحوه چینش آن‌ها آگاهانه عمل کنیم. انتخاب مسیر و نوع اجزای آن در دست ماست ولی نتیجه حاصل از این انتخاب‌ها دست ما نیست. پس در انتخاب‌های خودمان آگاهی و ایمان به آن انتخاب را باید مهم‌ترین موضوع بدانیم."

این راز عظیم به ما می‌گوید زندگی شانسی و شوخی نیست. کاملاً فعال و پویا و هدفمند است و تا ما خودمان را تغییر ندهیم تغییری در زندگی به دست نخواهیم  آورد. برای تغییر نتایج باید تغییر مسیر ذهنی را در اولویت قرار بدهیم و سپس بر روی عمل و کیفیت آن متمرکز شویم.

در سایت خردمندان طی این چند سال گوشه‌های مختلف این راز عظیم را بررسی می‌کنم و آگاهی‌های جدید را در هر فرصتی که پیش می‌آید با همکاری نیروهایم در اختیار شما قرار می‌دهم.

ممنونم که تا اینجا داستان من و سایت خردمندان را مطالعه کردید.

با تشکر هادی آقاجانلو

 ایمان به خدا   

 

  2377        1        رایگان       



بازدید : 1698
بازدید : 1666
بازدید : 1610
بازدید : 1193
لطفا برای پیوستن به جمع خردمندان در خبرنامه ثبت نام کنید